تبليغاتX
رقص قاصدک در آسمان

رقص قاصدک در آسمان

~~ مخند اي رهگذر بــر مــن اگــر افتان و خيزانم ~~

روزهای من ...

یه مدتی هست باشگاه می رم .

همین باشگاه رفتنم باعث شده به خیلی چیزا فکر نکنم و درگیرش نشم .

به بهزاد این روزا گیر نمی دم . شاید به خاطر خودم . همین گیر ندادن ها باعث میشه که بحثی هم نداشته باشیم .

یه دوست می گفت این طوری به حال خودش گذاشتی تازه شرایطتو بدتر می کنه .

ولی من میگم نه بدتر نمی کنه . دیگه برام اهمیتی نداره .مهم نیست کجاست . چکار می کنه . با کی هست . و و و . واقعا مهم نیست .

یکی از بچه های باشگاه ۱۲ ساله ازدواج کردند. شوهرش پولدار خوش قیافه .بچه دار نمیشن . شوهرش می خواد یه زنه دیگه بگیره به خاطره بچه !!!

یکی از همکارام ۴ تا بچه داره الانم پنجمی رو میخواد به دنیا بیاره به سلامتی !! همش نق میزنه و گله داره که چرا باردار شده !!!

چرا هیچی سر جاش نیست ؟؟

شایدم باشه من فلسفشو درک نمی کنم !!

در کل این روزا خوبم ...

+ نوشته شده در  90/10/28ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

احساسات من

بعضی وقتا یه حس تنفر هست که به آدم انگیزه می ده که زندگیشو ادامه بده

مسخرست نه

یه حسه بدی نسبت به یه نفر

بعضیا هدفهای خیلی خوبی دارن برا ادامه زندگی ولی من حس انتقام و تنفرم هست که پرورشش میدم برا ادامه زندگی

بعضی وقتا میزنه به سرم بشم مثله خودش

بی تفاوت مسخره مغرور

دوست دارم بهش خیانت کنم اشکالی داره نه چه اشکالی

ارزشه صداقت و یکرنگی رو نداره . داره؟ نه مطمئنم نداره

یه دوستی می گفت بالاخره درست میشه پشیمون میشه سرش به سنگ می خوره

حالا می گم الان ۳ ساله من ازدواج کردم هیچی درست نشد پشیمون نشد سرش به سنگم خورد ولی هیچیش نشد

چند ساله دیگه پشیمونیشا میخوام چکار

نمی دونم دارم چیکار می کنم

اعصابم خورده

حوصله ندارم

حوصله هیچی ..........

+ نوشته شده در  90/09/26ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

اَبلَه خبر كُن!!!

بعضي وقتا دوست دارم اوني كه تو ذهنم هست رو بگم و يا حتي بنويسم ولي نمي دونم چرا نميشه

آدم مي تونه با خودش هم روراست نباشه ؟

آدم مي تونه با خودش هم رو راست باشه !!

كيا با خودشون روراستن ؟؟ چطوري؟

آره خب . ميشه . كاره سختي نيست . بيان كردن چيزي كه تو ذهنه يكم جسارت ميخواد كمي شجاعت

مثلاً من دوست دارم برم به بهزاد بگم تحملت برام سخت شده

برم به رئيسم بگم ازت متنفرم به خاطر تصميماي بي جايي كه مي گيري

اينكه بگم من از همكاراي جديدم بدم مياد و اصلا باهاشون ارتباط خوبي ندارم

اينكه تنها دلخوشيه من اين كار و محله كارم بود و تنها جايي كه آرامش داشتم ولي اينم گرفته شد.

امروز يكي از همكارام منو صدا زد تو اتاقشون برا يه كار. اون اتاق چون قسمت بسيج برادران ميشه من اصلا تا امروز يك بار هم داخلش نرفته بودم البته بعده ۳ سال امروز رفتم اون اتاق . چون سه سال پيش اون اتاقه من بود . وقتي داخله اتاق شدم قلبم گرفت يه احساس سردي كردم و يادم افتاد به سه سال قبل و اتفاقاتي كه تو اون اتاق برام افتاده بود . چقدر زود گذشت چه خاطراته بد و خوبي رو يادم انداخت .

 

۱۱ روز از پاييز مي گذره البته فقط تقويمي ۱۱ روزه اينجا كه خيلي وقته پاييز اومده . امسال چرا متوجه اومدنش نشدم .؟ سرم به چي گرم بود ؟؟

خونم حالت زيرزميني داره .گفته بودم ؟ برا همين باد هرچي برگ و خاكه ميريزه پايين كناره درب ورودي تنها چيزي كه خيلي قشنگ ميشه پُر شدنه جلو خونه از قاصدكه .

مامان بزرگم به قاصدكها مي گه ابله خبر كن!! خيلي خنده داره مگه نه ؟ هم خنده دار هم پرمعنا

وقتي مي پرسيديم چرا ابله خبر كن؟؟!! مي گفت با اومدنشون بهتون بفهمونه كه پاييز اومده اصلا حواستون هست !!!؟؟؟

من انگار از ابله هم ابله ترم كه با ديدن اين قاصدكها متوجه اومدن پاييز نشدم !!!

+ نوشته شده در  90/07/11ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

بدون عنوان ...

عروسي رو رفتم . زياد با كسي كار نداشتم و خودمو درگير كاراشون نمي كردم . بيشتر با فاميل هاي دورشون صحبت مي كردم فاميل هايي كه خانواده بهزاد خيلي باهاشون سروكار نداشتن ولي من جور شده بودم با همشون و اين حرصه مامان بهزاد و بقيه رو در آورده بود . عروسيه خيلي بي مزه و مزخرفي بود كه هر ساعتش اندازه يك روز مي گذشت و همش دعا مي كردم شب مهموناشونو بهزاد نبره خونمون كه من مجبور بشم شب بمونم خونه باباش ولي به خير گذشت و مهمونا كم بودن همون خونه باباش جا مي شدند براي خواب.

تو محل كارم يه سري تغيير و تحول در حال وقوعه . بعضي از نيروها رو جابجا كردن و بعضي ها رو كم. نمي دونم الكي دلهره دارم من سرجام هستم و جايي نمي رم ولي رئيس قسمتمو با معاونش برداشتن و بجاش دو تا خانم مي خوان بيارن يكم بهم برخورد انتظار داشتم بعد از چند سال كار منو رئيس اين قسمت بگذارن ولي خب نزاشتن به جاش يه خانمه تازه استخدام شده رو گذاشتن . شايد اوضاع بهتر از الان بشه و من بيشتر بتونم از مرخصي استفاده كنم شايدم نه . بهتره خوش بين باشم و زياد درگيرش نشم حالا هركي مي خواد باشه من كه از اول و آخر بايد كاره خودمو انجام بدم حالا چه با اين رئيس چه رئيس ديگه .(ولي طبق معمول بازم دلهره دارم).

نمي دونم . همش دلم مي خواد به يه آرامش ابدي برسم . به يه آرامشي كه هيچ وقت تموم نشه . چرا هروز بايد دغدغه يه مسئله رو داشته باشم . هيچ وقتم به اين آرامش نمي رسم ...

+ نوشته شده در  90/07/06ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

كاش اين چند روز زود مي گذشت ...

عروسي خواهره بهزاده .اصلا دوست ندارم برم عروسيش . با اين قضيه كه چند وقت پيش اتفاق افتاد و با زن داداشش دعوام شد و الان باهم حرف نمي زنيم حس مي كنم ميخوام برم تو يه محيط سنگين و پر عذاب . كاش يه طور ميشد نمي رفتم . هرچند هم مي خوام بيخيال بشم ولي نميشه فكرشم كه مي كنم اعصابم بهم ميريزه شايد به مسئله خيلي به نظر ساده و بي اهميتي باشه ولي اصلا برا من اينطور نيست ورود به يه جو سنگين و نگاههاي سنگين . واي

 

+ نوشته شده در  90/06/23ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

...

اصلاً ديگه مشكلات خودم رو يادم رفته بود نمي دونستم برا چي اومدم خونه بابا

مدتي كه برا تصادف داداشم و چاقو خوردن اون يكي تو بيمارستان مي رفتيم و مي اومديم با بهزاد خيلي برخورد داشتم خدايي خيلي كمكمون كرد ولي انقد مغرور و خودخواه بود كه حتي يك كلمه هم با من حرف نمي زد منم كه بدتر از اون

بعداز چندين روز و گذاشتن تمام مسائل كنار هم به اين نتيجه رسيدم كه خونه بابا من نمي تونم دووم بيارم اگه قرار بود با اين وضعيت سر كنم اصلا برا چي شوهر كردم

يكم جو خونه آروم شده بود باباي بهزاد وقتي فهميد ما دوباره دعوا كرديم گفته بود ربطي به من نداره نمي تونيد زندگي كنيد جدا بشيد البته با بهزاد هم خيلي دعوا كرده بود كه عرضه زندگي كردن رو نداري و ووو .

يه روز بابا بهم گفت اين وضع زندگي و موندن تو خونه هست بخواي طلاق بگيري مياي ميشيني كناره بقيه سركار نمي زارم بري از اين چرت و پرتا هم كه به مامانت گفتي خونه جدا مي گيري خبري نيست آبرومون همين طوري هم ميره ووووو

من به خانوادم نمي تونستم تكه كنم كارمو هم از دست بدم كه ديگه بدتر . اخلاق و خصوصيات خودمو رو كه ديگه بهتر مي دونستم شرايط خونه برام عذاب آور بود خونه خودم حداقل ۹ ساعت بيرون هستم يكي دو تاساعتشم به بهانه باشگاه بيرونم پس خونه خودمو ترجيح دادم .

يه هفته ديگه اي رو خونه موندم چندبار مامان بهزاد با زن داداشش اومدن خونمون مامانش خيلي حرف زد كه با بهزاد حرف زديم يكم هر دوشون لجبازن و از اين حرفا

برگشتم خونم. نمي دونم تا الان كه هيچي عوض نشده . همچنان سكوت بينمون هست و من هم بي خيال فقط گذشتن روزها رو نگاه مي كنم .بي خيال كارهاي بهزاد و اصلا ناديده گرفتنش .

+ نوشته شده در  90/06/05ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

...

خونه ای که من نتونستم یک ماه تحمل کنم چطور مامانم سی سال تحملش کرده و می کنه ؟؟وقتی که خونه ی مامان بودم دقتم به خیلی چیزا خیلی بیشتر شده بود . بابا هم معتاده بدتر از شوهره من مزیتی که شوهره من داشت این بود که وقتی مواد می زد دیگه منو کتک نمی زد ولي بابا چي ؟؟ چه مواد گيرش مي اومد چه نمي اومد اين مامان بود زير فحش ها و كتكهاش له ميشد . پس مامان برا چي تحمل مي كنه اين زندگي رو ؟؟ دلش به چي خوش هست ؟؟ به بچه هاي خوب و عاليش ؟؟ به بچه هايي كه هر كدوم يه حرص دارن براش ؟؟

يكيش خوده من كه با خودم قرار گذاشته بودم نزارم غم تو صورتش باشه . حالا چي . بلند شدم اومدم جلو چشش نشستم كه يه دق بشم رو حرص هايي كه داره.

مامان بهم خيلي مي گفت نمي توني ادامه بدي باهاش داري نابود ميشي ديگه چي مي خواد ازت ولش كن . اينا رو بهم مي گفت ولي من كه مي دونم ته دلش راضي نبود دخترش طلاق بگيره بياد كنارش اونم تو شهرستانه ما .

تو خونمون هر روز يه بحث بود و يه دعوا . اگه خونه خودم با يه نفر مشكل داشتم خودم بودمو و خودش ولي اينجا چي . اين ميره اون مياد اون بحث تموم مي كنه اون شروع مي كنه هر روز يه مكافات .اينا از قبل از ازدواج من هم بود تو خونه و ادامه هم خواهد داشت نه اينكه فقط همين يك ماه اينطور بود ۹۰٪ ازدواجم به خاطر فرار از اين جو بود ولي قضيه از چاله در اومدن تو چاه افتادن شده .

خواهر كوچيكم رو به يه مهد معرفي كردم مربي بشه حالا كه كارش جور شده بره داداشا رگه غيرتشون قلمبه شد كه نه نمي خواد بري پاتو بزاري بيرون فلان وووو يه سري حرص برا كار اون داشتم و هر دفعه بحث و جنجال با داداشا كه يكي نگه شما اگه غيرتي بوديد و حرف حاليتون بود خودتون سركار مي رفتيد و نمي نشستيد تو خونه فضولي دخترا رو كنيد اينكه چه مكافات با اينا داشتم بماند

سه روز بعد از موندم خونه بابا گوشي خونه زنگ خورد پسرتون تصادف كرده با موتور بيايد بيمارستان !!!اينم پسراي غيرتي . اينم دل خوشي مامانم به بچه به پسراش . اينم پسر .مامان اين مدت چي كشيد تا رسيد بيمارستانو و عمل و پيچ و پلاك تو پاي داداشمو رحم كردن خدا . راستي خدا به چي رحم كرد ؟ به مامانم؟ به بابا ؟ به خودش ؟؟

دو هفته بعد اون داداشم به يه وضعي اومد تو خونه كه تا اومد بگه چي شده همه يه دور مردن و زنده شدن . آقا رفته بود دعوا با چاقو زده بودنش بازم خدا يه رحم ديگه بهمون كرده بود زياد ضربه چاقو عميق نبوده و زود خوب شد!!

اينم خونه بابا بودن !!

مخم ديگه كار نمي كنه . رواني شدم . واقعاً ديگه كم آوردم . نمي دونم چكار كنم . نمي دونم ...

 

+ نوشته شده در  90/06/03ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

مي نويسم كه آروم بشم ، كه شايد تو نوشته هام بفهمم مشكل كجاست .

تيتر اول * اين روزها اصلاً خوب نيستم .ببخشيد اگه دوستي رو ناراحت كردم .

تيتر دوم* با خوندن حرفام متاثر ميشيد و خيلي عصبي. معذرت مي خوام .

همون روز كه اون اس امس رو دادم منتظر جواب نبودم چون مي دونستم جوابي بهم نمي ده . همش تو اداره به اين فكر مي كردم كه اگه برم خونه ممكنه چي بشه و چي بگه ولي اينا خوب مي دونستم كه يه دعواي حسابي داريم و قطعاً منم منتظر همين دعوا بودم و يه جورايي دلم مي خواست امروز حتماً دعوا مي كرديم . ولي بر خلاف تمام افكار من وقتي رفتم خونه همه چي آروم بود حتي به روي خودش هم نياورد كه همچين پيامي از من گرفته پيش خودم گفتم حتماً بازم براش بي اهميت بوده . خيلي كفري شده بودم انگار عادت كردم ديگه معتاد دعوا شدم همش دنبال يه بهانه يه جرقه بودم تا يه آتيش حسابي به پا بشه كه شد .

بالاخره طاقت نياوردم و سر شب بهش گفتم پياممو خوندي ؟ جوابي نداد . گفتم با تو هستم مگه كري ؟؟ بازم جواب نداد. گفتم جواب نده به جهنم ولي هميني كه تو پيام دادم تمام حرفاي منه فردا صبح هم از اداره ميرم خونمون تو بمونو و دوست دختراتو و ترياكت !!اينا كه بهش گفتم خيلي عصبي شد هرچي از دهنش دراومد بهم گفت منم فقط با يه لبخند تلخ جوابشا مي دادمو و بيشتر عصبيش مي كردم چرت و پرت زياد مي گفت تا اينكه رفتم لباسامو پوشيدم .همش منتظر بودم وقتي لباس مي پوشم بياد و نزاره اگه اين كارو مي كرد مي فهميدم هنوز دوسم داره و شايد يكم دلم گرمتر ميشد ولي اينكارو نكرد حتي براش مهم نبود من سر شب تنها كجا مي خوام برم .

اومدم بيرون خونه يه نيم ساعت جلو پارك خونه نشستم و بازم منتظر بودم به گوشيم زنگ بزنه يا بياد بيرون دنبالم ولي نه انگار من زيادي دلم خوش بود .

هرچي به خونه بابا نزديك تر ميشدم دلم بيشتر آشوب ميشد و ترس بيشتري داشتم . سركوچشون كه رسيدم ديگه نفسم در نمي اومد از بغض داشتم خفه ميشدم دلم نمي خواست گريه كنم اگه دلمم مي خواست نمي تونستم گريه كنم . درخونه رو زدم مامان اومد دمه در .ديگه خودش همه چي رو فهميد وقتي منو شبي ، تنها ديد .هيچي نگفت . نشستم تو حياط . مامان گفت بابات خونست هيچي نگيا بگو شوهرت رفته مسافرت تنها بودي اومدي اينجا يه هفته مي موني آرومتر كه شدي مي ري سرخونت .دعواست ديگه . پيش مياد . از اين حرفا ...

همينطور نگاش مي كردم . با خودم مي گفتم چرا هيچكس نمي فهمه من چي ميگم و چي مي خوام .اصلا مغزم كار نمي كرد دلم برا خودم مي سوخت . من تصميممو گرفته بودم . كاري به حرفاي مامان و بقيه نداشتم . رفتم تو اتاق كناره بابا .

بهش گفتم . همه چي . همه حرفامو . همه كارهاي بهزاد رو . حتي جاهايي كه خودم مقصر بودم . بابا فقط سيگارشو روشن كرد و من محو دودهاي سيگارش شدم ... من حرفاي خودمو زدم گفتم به بابا كه ديگه مي خوام ازش جدا بشم به هر قيمتي .پس الان فقط منتظر جوابهاي بابا بودم . ولي يه روز دو روز سه روز چهار روز و و و روزهاي ديگه گذشتنو بابا هيچ حرفي نمي زد . به مامان مي گفتم باهاش حرف بزن شايد به تو بگه كه ميخواد چكار كنه ولي به مامانم هيچي نمي گفت .

+ نوشته شده در  90/05/29ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

مامان بزرگم مي گفت آدما وقتي به دنيا ميان قسمت و سرنوشتشون تو پيشونيشون نوشته ميشه ...

من خيلي خر هستم كه مي خوام سرنوشتمو تغيير بدم ...تو پيشوني نوشت من نوشتن ؛؛؛ بـــــــــــــدبختـــــــــــــــي

از وبلاگم حالم بهم ميخوره...

حالم بهم ميخوره دوباره بيام اينجا بنويسم...

بنويسم كه هيچي نشد...

بنويسم كه يك ماه خونه بابا بودن و سركار نيمدن هيچ نتيجه اي نداشت...

بنويسم كه ...

حالم بهم مي خوره ...

*** از همه دوستاي خوبم معذرت مي خوام ...

+ نوشته شده در  90/05/22ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

تير ماه 90

من تصميمه خودمو گرفتم

ازدواج تو با من فقط به خاطره كار و حقوقم بود

هيچ علاقه اي بينه ما نيست كه اگه علاقه اي بود تو با هر دختري كه بهت زنگ مي زد قرار نمي زاشتي

فكراتو كن جوابمو بده

بهتره از هم جدا بشيم

زندگي كه اعتماد نباشه همين ميشه !


متن اس ام اسي بود كه همين الان برا بهزاد فرستادم !!

+ نوشته شده در  90/04/25ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

اين روزاي من ...

بعضي وقتا ، بعضي آدما اِنقَدَر عوض ميشن ، عوض ميشن ، عوض ميشن كه آخرش مي بيني عَوَضي شدن !!

بعضي وقتا كه فكر مي كني همه چيز داره ايده آل ميشه ، همون چيزي ميشه كه دوست داري يهو تو ذوقت مي زنن !!

بعضي وقتا دوست داري يه لبخند برا يه بچه تو خيابون بزني يا براش شكلك دربياري يهو به خودت مياي كه دارن نگات مي كنن و سرخورده بشي به خاطر اين حركته جِلفِت!!

بعضي وقتا مي زنه به سرم !! دوست دارم بعضي روزا از زندگيم حذف بشن اصلاً فراموششون كنم . كاري كه كردم حماقت بود خر شدن بود اصلاً چرا اين كارا كردم ؟ ولي خب حقم بود تا من باشم ديگه از اين غلطا نكنم حالا كه فكرشو مي كنم اصلا ارزش نداشت اين كارم كه بهاي به اين سنگيني رو براش دادم .

چرا ما روزاي خوب نداشتيم ؟؟ نه تو نامزدي . نه تو عقد و نه الان . چرا اگه بخوام يه خاطره خوب از اون روزا بگم چيزي يادم نمياد ؟؟ اصلاً خاطره اي نيست كه بخواد يادم بياد !!

يكي از دوستام عقد كرد بهم مي گفت از تجربياتت بگو . حرفي براش نداشتم . هيچي !! ازش پرسيدم دوستت داره ؟ گفت اره مطمئنم كه دوستم داره . گفتم همين كافيه !

روزهاي خوب ، روزهاي بد ، همه مي گذرن . خيلي هم زود مي گذرن . روزهاي لعنتي با بديهاشو و تلخياش مي گذرن . من كه آرامش نمي خوام . زندگيه خوب نمي خوام . يه زندگي بدون دغدغه نمي خوام يه بغل آرامش تو بي دلهره ترين آغوش دنيا نمي خوام . هيچي من اصلا آدم نيستم !!حق زندگي توي اين دنيا سلب شده.

بعضي وقتا مثله الان مي نويسي ، مي نويسي ، مي نويسي يهو ميزنه به سرت با يه backspace همه رو حذف كني !!

+ نوشته شده در  90/04/05ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

دلتنگي ...

ممنون دوسته خوبم ...

پابه پای كودكی هایم بیا ، كفش هایت را به پا كن

قاه قاه خنده ات را ساز كن، باز هم با خنده ات اعجاز كن

پا بكوب و لج كن و راضی نشو ، با كسی جز عشق همبازی نشو

بچه های كوچه را هم كن خبر ، عاقلی را یك شب از یادت ببر

خاله بازی كن به رسم كودكی، با همان چادر نماز پولكی

طعم چای و قوری گلدارمان،  لحظه های ناب بی تكرارمان

مادری از جنس باران داشتیم ،در كنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره دنیای ما ،قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ،ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت ،خنده های كودكی پایان نداشت

هر كسی رنگ خودش بی شیله بود،ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریك نان و گردو و پنیر ! همكلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر كسی یكرنگ نیست ، آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

حال ما را از كسی پرسیده ای ؟ مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

حسرت پرواز داری در قفس؟ می كشی مشكل در این دنیا نفس؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟ رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟ آسمان باورت مهتابی است ؟

هركجایی شعر باران را بخوان ، ساده باش و باز هم كودك بمان

باز باران با ترانه ،

گریه كن ! كودكی تو ، كودكانه گریه كن!

ای رفیق روز های گرم و سرد سادگی هایم به سویم باز گرد!

+ نوشته شده در  90/03/23ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

...

مطالبه وبلاگش به دل می نشست به طور اتفاقی وبشو دیدم کاری نداشتم نویسنده مطالبش آقا هست یا خانم . همین که نوشته هاشو می خوندم برام مهم بود . گوشه وبش نوشته به نظر خصوصي ترتيب اثر داده نخواهد شد .سوالاي زيادي داشتم ازش بپرسم ، مي پرسيدم ولي هيچ كدوم جواب داده نشد يه بار دلمو زدم به دريا و يه سوال رو خصوصي ازش پرسيدم به ۵ دقيقه نشد كه جوابش اومد !!!

ديگه وبش اون رنگ و بوي هميشگي رو برام نداشت . مطالبش جالب و قشنگ نشد برام .هر مطلبي ازش مي خوندم حسه دروغ و دورنگي رو ازشون برداشت مي كردم . شايدم دارم اشتباه مي كنم . شايد . ولي خب حسم بهش از دست رفت ...

اينا بي ربط به تو نبود و نيست اينا رو گفتم كه بدوني تمام حسهاي قشنگي كه بهت داشتم از بين رفته كه فقط هاله اي از دروغ ، از تنفر ، از تمام وجودت تشعشع مي كنه ...

اونوقتها وقتي بابا و مامان دعواشون مي شد و مامان مثله هميشه كتك مي خورد و ما هيچ كاري نمي تونستيم كنيم به خودمون مي گفتيم وقتي بزرگ شديم زورمون بيشتر شد بابا رو مي زنيم ولي حالا بزرگ شديم زورمون هم مي رسه ولي نمي تونيم از خودمون دفاع كنيم چه برسه از مامان ...

انوقتها چه آرزوهايي داشتيم تنها آرزويي كه نداشتيم آرامش بود فكرمون راحت بود چون با تمام بدبختيامون واقعاً دلمون خوش بود تو بچگيامون غرق مي شديم انقدر خوش به حالمون بود كه بي دليل مي خنديديم ولي الان تنها آرزومون آرامشه . داشتن يه دقيقه زندگي بدون استرس ، يه دقيقه خنديدنه ...

اين دنيا چقدر مسخرست ... چقدر قواعد مزخرفي داره ...

 

 

+ نوشته شده در  90/03/19ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

ولي من هيچي نمي خوام ...

كولر رو روشن كرده ، يه ليوان آب سرد ميريزه و با يه ولعه تموم مي خوره ...

من سردمه و دلم يه ليوان چايي گرم مي خواد ...

اين روزا دلم خيلي چيزا مي خواد ...

يه خواب عميق ...

يه ذهنه آروم و بدونه فكر ...

يه غذاي خونگي و گرم ...

يه گپه دوستانه و صميمي ...

يه دله سير خنديدن  ...

يه زندگي بدون استرس...

يه دنيا قشنگي و آرامش ...

ديگه يادم نمياد ...

+ نوشته شده در  90/03/09ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

یادتون نره ...

قراره یه کاری انجام بشه ...

برام دعا کنید ...

+ نوشته شده در  90/03/03ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

وقتی گفتی بابات نتونسته وام از رو سند زمین ما بگیره و الان اعصابش خورده و ناراحته کلی کیف کردم ته دلم انقد ذوق کردم و خوشحال بودم . از اینکه بابات داره حرص می خوره خانوادت به خاطر یه سری مسائل به جونه هم افتادن کلی ذوق کردم به طوری که نتونستم این خوشحالیم رو بروز ندم ، بهت گفتم حقشه حالا حالا مونده تا زجر بكشه . از اينكه ۳ ساله ما مستاجريم و يه بار به روي خودش نياورده كه ما داريم چيكار مي كنيم و حالا كه يه زمين خريديم و با كمال پررويي اومده وامشو برا خودش مي خواد و تو طبق معمول خفه خون گرفتي و هيچي نگفتي ولي حالا  برنامش جور نشد خوشحالممممممممممممم.

وقتي امروز حالت خوب نبود و با سرگيجه رفتي سركار . وقتي من نگرانت شدم علي رغم تمام بديهات . وقتي كه هزار بار با خودم كلنجار رفتم كه بهت زنگ نزنم و حالتو نپرسم . وقتي كه تموم بد بودناتو فراموش كردم و بهت زنگ زدم و گفتي حالا هم وقت زنگ زدن بود حالم ازت بهم خورد همينطور بمون همينطور حال بهم زن بمون . يه وقت به خودت زحمت ندي خوب بشيا . اونوقت جايي براي تنفر من باقي نمي مونه . پس بمون . نفرت انگيز بمونننننننننننننننننننننننننننننننننننن.

 

 

+ نوشته شده در  90/03/01ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

بي حوصلگي ...

پدر  وقتي مي فهمه بچش معتاد شده اندازه تمام خماري هاي بچش آب ميشه... آب ميشه ... آب ميشه ...

پدر  وقتي مي فهمه بچش معتاد شده ميشينن و مشتركاً مواد مصرف مي كنن ... مادر  اندازه تمام خماري هاي اون دو نفر آب ميشه ... آب ميشه ... آب ميشه ...

چرا به اين فكر نمي كنم كه شايد اين ثانيه ها آخرين ثانيه هاي عمرم باشن ... چقدر احتياج دارم به اينكه چشامو ببندم و چند لحظه به هيچي فكر نكنم ...

چي ميشد اگه تو ادبيات ، صنعتي به نام ايهام اصلاً وجود نداشت . شايد اين طوري جملات و حرفايي كه مي زدم معني واقعي خودشونا نشون مي دادن ... اصلاً بدونه ايهام ميشه حرف زد؟ زندگي كرد ؟ زندگي بدون ايهام ؟؟ مسخرست . معلومه كه نميشد ...

پيشنهاد برا حوصله دار شدن نداريد ؟

+ نوشته شده در  90/02/24ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

بازم كلاغ قصه ها رفت و به خونش نرسيد ...

دوست دارم بشم مثله كلاغ قصه ها . برم و برم و برم ولي به خونه نرسم ...خوش به حاله كلاغه ...

دوست دارم انقد از اينجا دور بشم كه ديده نشم ، محو بشم ، برم يجايي تو كوچه پس كوچه هاش گم بشم . حسه قشنگيه ، حسه گم شدن ، حسه شناخته نشدن ...

هيچي ديگه برام جالب نيست . سرگرم كننده نيست . حسه بديه ، حسه احساسه پوچي كردن ، حسه بي هدفي ، حسه نداشتن يه هدف ...

+ نوشته شده در  90/02/22ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

سال 1385...

آدرس يه وبلاگ رو بهم داد گفت بخونش . مي خوندمش . گفت يه موضوع جالب تو اين وبلاگ هست اگه فهميدي ؟

 گفتم فلان پستش ؟ گفت نه . گفتم قالبش ؟ گفت نه . گفتم آهنگش؟ گفت نه.

گفت تو قسمت آنلاينش نگاه كن . نوشته ۲ نفر . يعني فقط من و تو الان توي اين وبلاگيم ...

الان اون وبلاگ رو مي خوندم . آنلاين ۱ نفر ...


فقط یه خاطره بود که از ذهنم گذشت ...

+ نوشته شده در  90/02/20ساعت   توسط نـــازنـیـن 

سكوتم از رضايت نيست ...

بعضي وقتا يه دلتنگيه شديد رو حس مي كنم دلم مي خواد با خدا حرف بزنم نه اينكه بگن خب برو نماز بخون قرآن بخون يا تو حرف بزن هرچي بگي خدا مي شنوه فقط تو حرف بزن . نه ،حرف زدن اينطوري رو حس نمي كنم . دلم مي خواد واقعا روبروي خدا بايستم و باهاش حرف بزنم . نمي دونم چي ميخوام بهش بگم شايد مثل حال و هواي اين روزام كه نمي دونم چطوري بنويسم ولي حرف زياده تو دلم اون موقع هم نتونم چيزي بگم ولي حرف تو دلم زياده . شايد فقط يه سوال بپرسم . كه اگه خدا جاي من بود چكار مي كرد ؟

من آدمه غير منطقي نيستم . بيشتر وقتا كناره نداشته هام  به داشته هام فكر مي كنم . به اينكه يه كار دارم كه هر روز بيام با آدماي مختلف روبرو بشم با بعضياشون دوست بشم به بيشترياشون كمك كنم و در آخر با يه لبخند و تشكر از طرف مقابلم احساس خوشبختي كنم . خوشبختيه من در حد همين كارم هست كه انجامش مي دم خسته كننده هست خستم ميكنه و بعضي وقتا بي حوصله و عصبي ولي در كل دوسش دارم و بابته همين كارم خداروشكر مي كنم . اين يه داشته ي خيلي بزرگ تو زندگيه منه در كناره نداشته هاي ديگه .

نمي دونم . يه ساعتي هست سر اين چند خط موندم . يه خط مي نويسم چند دقيقه فكر و حواسم ميره جاي ديگه.

هواي شهرمون خيلي سرده چند روزه بارون مياد .سرماخوردگيم شديدتر شده . خودم از سرفه هام خسته شدم چه برسه به بقيه . اعصابه همه خورد ميشه .

شايد يه روزم من فهميدم سهمم از اين دنيا و از اين زندگيه چي بوده و يا چي هست ...

+ نوشته شده در  90/02/19ساعت   توسط نـــازنـیـن  | 

 
http://s1.picofile.com/file/6860396376/AllFoto_ir_2048.jpg