تبليغاتX
رقص قـاصـدک در آسمـان

یه وقتایی که مامان لباسامون رو یه هفته یا دو هفته نمی شست صدای همه در می اومد که چرا لباسا رو نمی شوری ؟! مامان هم می گفت که فلانی فوت شده چغندر که خاک نکردن احترام باید گذاشت باید صبر کنیم یکی از اعضای خانوادش بیاد و بهمون بگه اگه کاری دارید انجام بدید !ما هم می گفتیم خب اگه یادشون بره بیان بگن چی ؟ باید تا کی ما کثیف بمونیم ؟ اون موقع بود که دوباره یه سوژه گیرمون می اومد شروع می کردیم به مسخره بازی در آوردن و داد مامان رو در آوردن !!

ولی الان چی؟!

طرف باباش فوت می کنه دیگه حوصله مراسم گرفتن نداره خودشو راحت می کنه و با یه اطلاعیه اعلام می کنه که مراسم سوم و هفتم و چهلم و حتی سالگرد خرج ایتام شده ! البته اگه واقعا این باشه که خیلی خوبه ولی این مورد که من میگم دیگه شورشو در آورده !

با این اوضاع و این جور که داره پیش می ره چند وقت دیگه یه اعلامیه از فوت یه نفر می بینم که توش آدرس یه سایت رو داده و نوشته کامنت گذاشتن شما سروران گرامی در این سایت موجب شادی روح آن عزیز از دست رفته می شود !!!

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/10/12 |

اگه یه نفر یهو جلوتون ظاهر بشه بگه همین الان یه دونه آرزو کن و همین الانم برآورده میشه چه آرزویی می کردی ؟

؟

؟

؟

 آرزوی من : می خوام فکر هر کسی رو که مایلم به چی فکر می کنه وتو ذهنش چی می گذره ، بفهمم.

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/10/07 |

لحظات زندگی من همیشه هم بد نیست .لحظاتی هم هست که خوب باشه با خنده باشه ولی همین لحظات خوب هم همیشه توش استرس و نگرانی و دلشوره هست . دلشوره ی اینکه مبادا الان یه اتفاق بد بیافته و تمام خنده ها تبدیل به یک غم بزرگ بشن که بارها و بارها برام تجربه شده . برا همین وقتی هم می خوام برای چند دقیقه خوشحال باشم یهو لبخند رو لبام خشک میشه و ...

عروسی برادر شوهرمو رفتم . در کل خوب بود . هر چند حرفایی بود و گله هایی اما برای یک روز هم که شده خواستم بی خیال حرفا بشم به خاطر همین به پچ پچ های خواهر شوهر و جاری ها توجهی نداشتم و با بقیه مهمونایی که تا حالا ندیده بودمشون گرم بودم .

یه چیز جدید هم تو عروسی فهمیدم و اون اینکه دختر خاله همسرم خیلی ظاهرا امید داشته که همسر من با اون ازدواج کنه . با اینکه الان ازدواج کرده و یک بچه هم داره تو عروسی میدیدم که مداوم چشش به همسر من بود نمی خوام الکی حساس بشم ولی خب خیلی خوب درک می کردم چه رفتاری داره نشون می ده همسر منم که ...جریان این دو تا رو جاری بزرگه برام گفت . برام گفت که مواظب شوهرت باش زیاد دوروبر این دختره نچرخه . شاید حرفای اون باعث شد من زیادی حساس بشم . رفتم کنار دختر خاله همسرم ایستادم و در گوشش آروم گفتم ظاهرا خیلی به همسر من علاقه داشتی ؟! برگشت یه نگاه بهم کرد و با مِنو مِن گفت نه اگه جریانی هم بوده قبل از ازدواجم بوده الان که من ازدواج کردم دیگه این حرف معنی نداره .! گفتم بهش پس خودتو جمعو جور کن نمی خوام اولین دیدارمون با خاطره بد همراه باشه ! بعد از اون اگه شوهرم هم می رفت حرفی باهاش می زد اون یه نگاه به من می کردو ازش دور می شد !! هرچند اینا ظاهر کار بودن و من شاید داشتم خودمو گول می زدم که الکی حساس شدم ولی ...

بعد از آشنا شدن با مهمونای خانم اونم چه آشنایی نوبت معارفه با مهمونهای آقا شد از قبیل دایی – پسر دایی – عمو- پسرعموها – ووو ...

همسرم یه دایی داره خیلی ازش خوشم اومد. اولین دیدار حدس زدم یا باید معلم باشه یا یه کارمند دولتی . خیلی با وقار و متین بود که بعد فهمیدم استاد دانشگاست اونم رشته حسابداری! چون رشته منو تدریس می کرد خیلی باهاش جور شدم و بیشتر اوقات با اون حرف می زدم. از خیلی چیزا با هم حرف زدیم از ازدواج ناموفقش تا این ازدواجش که میگه بهترین لحظات زندگیم رو الان دارم . یه حرف خیلی قشنگی بهم زد گفت مردا از نظر من دو دستن مردایی که چششون چه روی منظور و چه غیر منظور به دنبال زناهستند و براشون فرق نمی کنه این زن یا دختر خوشگل باشه یا نه فقط دوست دارن دید بزنن که این دسته از مردا ذاتاً مریضن و نمیشه کاریشون کرد و هرکی می خواد با این دسته مردا زندگی کنه باید تحمل داشته باشه اگه هم تحمل نداره بهتره بی خیال بشه و جدا بشن . دسته دیگه که برمیگرده به زنش . ممکنه آرایش کردن رو یه مرد دوست داشته باشه زنش انجام نده میره دنبال خانمهایی که آرایش می کنن ممکنه آشپزیش خوب نباشه ، ممکنه تیپشون خوب نباشه ،از نظر جنسی تامینش نکنه ، اخلاقشون تند باشه که کمبود هر کدوم از اینا رو یک مرد اثر داره و ممکنه کمبودشو تو زنهای دیگه جستجو کنه . زنی که بخواد زندگیشو نگه داره باید خیلی حواسش جمع باشه مردها زودتر از زنها از زندگی مشترک خسته میشن و این خصلت یک مرده که دنبال تنوع هست برا همینه که میگم زن باید خیلی حواسش به زندگیش باشه .

که با این حرفا من به یه نتیجه رسیدم شوهر من جزء دسته اول هست !

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/09/30 |

اینکه دقایقی به برف نگاه کنی خیلی آرامش بخش هست ولی چشامو می زنه با عینک هم که لطفی نداره . امروز صبح هوا خیلی بود . بعد یه بارش سنگین برف وزش بادی که برفا رو میزد تو صورتم . دلم می خواست می رفتم برفا رو از روی اون مجسمه اسبی که روبروی خونمون هست کنار می زدم تا کنار اسب هم رفتم ولی یهو پشیمون شدم . احساس کردم اسبه از برف خوشش میاد و از این کارم ناراحت بشه .

بعضی لحظات رو دوست ندارم اصلا تموم بشن مثل لحظاتی که می خوام از خونه بیام اداره و از اداره برم خونه . لحظاتی که توی این مسیر هستم خیلی دوست دارم مخصوصا لحظات پاییزی رو . راستی پاییز هم داره تموم میشه ! مثل تموم پاییزهای دیگه رفت تو خاطرات با تمام خوبی و بدیهاش . پاییز رو دوست دارم نمی خوام هیچ وقت با یادآوری فصل پاییز یاد خاطره بد بیافتم برا همین سعی کردم این چند ماه رو بی خیال باشم و فقط به پاییز و لحظه های خوب و قشنگش فکر کنم . سعی کردم ولی مثل تمام سعی هام بی نتیجه بود . پاییز امسال برام پر از خاطره و روزهای بد شد .

تو تراس خونمون که میام دو تا کوه روبروی خونمون هست خیلی قشنگن شاید این کوهها یه نشونه باشن . همیشه حس خوبی نسبت به این کوهها داشتم .

اینم عکس کوهها . البته اگه باز بشه .

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/09/18 |

چند روز پیش صابخونمون یه خانم و آقا رو آورد خونمون  ،  گفت میخوان خونه رو ببینن

گفتم به سلامتی می خواید بفروشید؟!

گفت بله ! دیگه فایده نداره ! مستاجر داشتن جز دردسر چیزی برا آدم نداره !

خانم و آقا اومدن خونه رو دیدن ...!

گفتن ماهی چقدر اجاره می دید چقدر پول پیش دادید؟

گفتم اینا تو خرید خونه تاثیر داره ؟

گفتند خرید؟ ! ما برا خرید نیومدیم ! میخوایم اجاره کنیم !

گفتم پس حتما تو قراردادتون ذکر کنید هفته ای چند روز پله ها رو جارو و تی می کشید !

احیاناً اگه گربه ای ، سگی ، موشی ، سوسکی ، مورچه ای اینجا زایمان کرد مسئول زایمانش شمانیستید !

اگه رفت و آمد تون هم زیاده که بهتره حتما قید کنید !!

این وسطا هم اگه سر ظهری نصفه شبی بوی گند پیاز داغ و سیر داغ به مشامتون خورد حق اعتراض ندارید !!

صابخونه اومد بالا گفت خب خوشتون اومد؟

خانمه گفت نه آشپزخونش خیلی کوچیکه به درد ما نمی خوره !!

صابخونه گفت وا ! خانم اینجا که عین واحد بغلی هست چطور از اون موقع خوشتون اومد ؟

اون خانم هم گفت خب دیگه خوشمون نیومد دیگه ! اجبار که نیست !

 ...

اصلا فکر نکنید بدجنس شدما ! اصلا ً !!

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/09/16 |
تمام تغییراتی که اکثرتون خواسته بودید رو تو وبم انجام دادم ...

سعی کردم خودم رو هم تغییر بدم ، این فرضو گرفتم که تقصیره منه ، شاید من رفتارم بد هست ، رفتارم رو اون جوری که همسرم می خواست و دوست داشت تغییر دادم . در واقع من که هنوز نفهمیدم اون چی رو دوست داره چی رو دوست نداره . چون مدام از این رو به اون رو میشه نه خوبش معلومه نه بدش ولی من توی این مدت به قول خودمون به هر سازی که زد براش رقصیدم ولی ... ولی نتیجش چی شد ؟ هیچی ! . هیچی تغییر نکرد . هیچی خوب نشد . هیچی عوض نشد . بدترم شد . بدتر شد که فکر می کنه من برده زر خریدشم . هرچند اینطورم شده بودم . نه ملاقانی با کسی . نه حرفی با کسی . هر چی گفت انجام دادم . هر وقت هم که می خواستم باهاش حرف بزنم و بگم مشکلت چیه داد و هوار بود که تا ده تا خونه اونورتر می رفت . خودش هم می رفت و تا نیمه شب پیداش نمی شد ...کاش حداقل می گفت دردش چیه ؟ چشه خب ؟ مشکلش چیه ؟

دیگه موندم چیکار کنم .بی خیال شدم . مهم نیست . هرکاری دوست داره بکنه . الان ۱۴ روزی میشه یه کلام هم با هم حرف نزدیم و کاری بهم نداریم . چی شد ؟ هیچی . غیر از حرص خوردنای من . ولی دیگه بهش اهمیت نمیدم .

قبلا دوستش داشتم با تمام بدی هاش . ولی حالا بی تفاوت شدم بهش . هیچ علاقه ای ندارم . شاید از بی احساس شدن خود من باشه .ولی خوشحالم که مقصر نیستم . خوشحالم که اگه یه روزی بخوام جوابی به کسی بدم سرمو بالا می گیرم و میگم که زندگی من چی بود و چطوری رفتار کردم .

از همه دوستای خوب وب ممنونم . اکثر نظراتتون واقعا امیدوار کنندس .

آهنگ وبم رو دوست دارم . شرمنده که تغییرش نمی دم .

 

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/09/05 |

۵ شنبه ۲۱ آبان ماه : برادر شوهرم یه دختر داره . یه ماه دیگه یکسالش میشه . خیلی دوست داشتنی هست من خیلی دوسش دارم با اینکه دیر به دیر می بینمش . روز ۵ شنبه جناب همسر ایشون رو آورد خونه . خیلی خوشحال شدم بغلش کردم یه عالمه عروسک آوردم کنارش گذاشتم و البته با خوراکی . مدتها بود ما یه جمع سه نفری نداشتیم . بعد یه مدت بازی کردن یهو زد زیر گریه و هر کاری کردیم ساکت نشد گفتم خب ببرش پیش مامانش . همین حرف از دهنه من در اومد آقا چه داد و بیدادی تو خونه را انداخت که تو اصلا چشم دیدن اینو نداشتی چیکارش کردی صداش در اومد بچه رو ترسوندی و هزار تا حرف دیگه . منم دیدم از یه آدم بی منطق و بی شعوری مثل اون بیشتر از این نباید انتظار داشته باشم هیچی نگفتم و رفتم سراغ  کار خودم . اونم دختر داداششو برداشت و یه مشت چراندیات گفت و از خونه رفت ... از اون روز تا حالا اصلا نه یه کلمه حرف می زنه مثل طلب کارا شده و وقتی هم حرف می زنه فقط فحش و ...

خسته شدم از این یکنواختی و ساکتی . شاید توی روز من ۱۰ کلمه بیشتر حرف نمیزنم . تو خونه که ساکت اصلا هیچ حرفی نیست تو اداره هم که همش در حال تایپ کردن و ایمیل زدن اصلا حرفی بیان نمیشه در حد یه سلام و علیک با همکارا که میگم اونم ۱۰ کلمه بیشتر نیست ...

برادر کوچیکه جناب همسر عقد کردن . از اوایل تابستون قرار بود با دختر داییش عقد کنه ولی چون بابابزرگشون فوت شده بود گذاشتن بعد سال. ولی انگار تحمل نکردن و اون یه ماه پیش مراسم عقد داشتند درست روز عقد مامانش به من زنگ زد و گفت ما عصر می خواییم بریم عقد شما هم بیاین !! نمی دونم چی شده بود که در این مورد منطق همسرم کار کرد و به مامانش گفت شما همه کاراتون رو کردید الان به ما می گید مثلا من داداش بزرگش بودم و مامانش نمی دونم چی بهش گفت که جناب همسر هم سریع راضی شد البته چون داداش خودش بود راضی شد اگه این اتفاق برا من افتاده بود وای اصلا فکرشم نمی تونم بکنم .ما رفتیم عقد . با تمام بی احترامی هایی که به من شده بود ولی خودم رو بی خیال نشون دادم و مثل یه دختر مودب و متین تو مراسمشون شرکت کردم . ولی کی بود که ببینه و درک داشته باشه یه خانواده که فقط فکر اینن که پسراشون رو زن بدن و افتخار کنن که چقدر هم پسراشون خوبن ولی زن داری و زندگی رو که به بچه هاشون یاد ندادن . هرچند اون بقیه خیلی هم زندگی خوب و آرومی دارن همیشه میگم این از شانس خوب و قشنگ من بود نوبر پسراشون گیر من بیاد .

هفته دیگه عید غدیر عروسی داداشش هست . تصمیم دارم این دفعه نرم عروسی . الان یه ماهه که بعد عقد پسرشون نه خبری از من گرفتن نه سری زدن که ببینن ما چیکار می کنیم فقط موقع این جور مراسم ها که پای آبروشون در میونه یادشون میاد یه عروسی هم دارن . ولی این دفعه نمی رم .

 

خسته شدم از این زندگیه احمقانه . بعضی وقتا می گم من که هر چی تلاشمو کردم غیر از این که اون پرو تر بشه فایده ای نداشته . نمی تونم کاری هم کنم پس کاش تموم میشد کاش به پایان می رسید کاش همین روزا توی زندگی من هم می نوشتن پایان ...

 

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/09/01 |

دیروز رفتم خونه مامانم . نمی دونم چی بگم . لحظات خیلی خوبی بود . یکی دو ساعت بیشتر نموندم ولی خیلی خوب بود . از مسیر دانشگاه تا خونه رو مدتها بود ندیده بودم خیلی چیزا عوض شده بود مغازه ها باکلاس تر شده بودند یکی چند تا مغازه جدید هم اضافه شده بود خونه های قدیمی هم دیگه خراب شده بودند با نماهای قشنگ .خوبه دوسال بود این محله رو ندیده بودم چقدر تغییر . !

ولی خونه ما اصلا تغییر نکرده بود همون درب نقره ایی رنگ و دیوارهای سیمان سفید . چقدر دلم برا خونه تنگ شده بود . وقتی زنگ رو زدم مثل همیشه و با عادت قبلی دستمو گذاشتم رو زنگ برای ۱۰ ثانیه زنگو فشار دادم . اون موقع ها هم همینطوری بودم به قول بابا دستمو انگار با چسب می چسبوندن رو زنگ . تا درو باز نمی کردن دستمو از روی زنگ برنمیداشتم ! چند باری هم سر این مسئله از طرف خواهر وبرادر و مامان و بابا دعوا شدم ولی خب ..!!

بابا از ته خونه صداش اومد ! چه خبره اومدم ... راستش برا اولین بار از صدای بابا ترسیدم ولی خندم هم گرفت ! وقتی درو باز کرد سلامش کردم گفت باید حدس می زدم طلبکار تر از تو هیچکس زنگ نمی زنه ! بعدشم پریدم بغلش و گریه ... ولی چون قول داده بودم دیگه گریه نکنم زود خودمو جمو جور کردم ...

خونه ما از در ورودی تا حیاط یه راهرو داره که یه طرفش آشپزخونه و حمام دستشویی میشه بعد میاد تو حیاط همون حیاط پر درخت .. خیلی حیاط قشنگ شده بود . خوشحال بودم که تو فصل پاییز رفتم خونمون . برگهای درختا همون طور قشنگ و رنگارنگ ... بابا زودتر از من رفت داخل اتاق ... بعد چند دقیقه که حیاط رو نگاه می کردم خواهر کوچیکمو دیدم که گفت این دوباره محو تماشای این برگا شد نمی خوای بری بریزی تو سرت . بغلش کردم ... گفت چه عجب می گفتی سوسکی و پشه ای آماده می کردیم به محض ورود تو آزادشون می کردیم دعات می کردن !!! خندم نمی گرفت خیلی ذوق زده بودم ولی اصلا حس خندیدن نداشتم ...

داخل اتاقا محوطه اصلا تغییر نکرده بود همونطور بودن . مامان خواب بود خواهرم می گفت کمرش درد می کنه یه مسکن خورده و خوابیده . دلم نیومد بیدارش کنم . کنارش خوابیدم و به اندازه ی مدتی که ندیده بودمش و شاید هم در آینده نمی دیدمش نگاش کردم . چقدر شکسته شده بود ...

حالم خوب نیست ...

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/08/20 |
 

جناب آقای همسر

**تولدت مبارک **

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/08/14 |

بارون قشنگی می اومد . خیلی شدید نبود . خیلی هم کم نبود . یه نسیم ملایم باهاش می اومد . ذره های بارون رو می شنیدم که می خوره رو شیشه . صدای عبور چرخ ماشین ها از رو خیسی جاده ... دلم هوای بیرون رو کرد . زیاد ... ساعت ۸ شب . کسی خونه نبود . تنها بودم . تمام لامپ های خونه خاموش بود رفتم پشت پنجره پرده ها رو کنار زدم و بیرون رو نگاه کردم . دونه های بارون تو روشنایی چراغ های خیابون خیلی قشنگ بود ... صحنه ایی که از زیباییش نمی شد چیزی گفت ...خونمون تقریبا بالاترین نقطه شهرمون میشه یعنی اگه یه بلواربا چند تا خیابون بری بالاتر می خوره به کوه ... تقریبا تمام شهر دیده می شد ... لامپ های رنگین ... چراغ های روشن خونه ها و حتما بخاری های روشن و گرم تو خونه ... هرخونه برا خودش یه حکایتی داره ... بعضی خونه ها جو آروم ، زیبا ، گرم ، و بعضی خونه ها هم ... سرد ، خشن ، خشک ... یه موسیقی آروم رو گوشیم داشتم یادم افتاد بهش گفتم شاید داداشم پاکش کرده ولی وقتی دیدم که هست خوشحال شدم یه لبخند آروم و زود گذر...

رفتم تو تراس خونه ... نسیم آرومی با یه سرمای شدید تمام بدنم رو گرفت .دکمه های پلیورمو بستم ولی نه ... سرماشو دوست داشتم ... قطره های ریز بارون رو صورتم می خورد... سرد بود ... چراغ های ماشین ها چه خوشگلن وقتی نظم بارش بارون رو بهم می زنن ... آدماییی که با عجله می رفتن که نکنه بارون شدید تر بشه و خیس بشن ... و من آدمی که حسرت بودن در خیابون و خیس شدن رو داشتم ... چقدر متفاوت ... تمام خاطرات زندگی تو ذهنم گذشت ... از کجا شروع شد ... چی شد که شروع شد ... و چی می خواد بشه ... یه گرمایی رو صورتم حس کردم ... تمام صورتم از اشک و دونه های بارون خیس شده بود ... گرمای آبهای رو صورتم از اشکام بود ...

شب قشنگی بود ...

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/08/09 |

خونه مامان وقتی مادربزرگم می اومد خونمون و چندین روز خونه ما بود بهترین روزها رو داشتیم ، همه چیز مرتب و هماهنگ بود ، همه خوشحال بودن ، اتاقا مرتب ، غذا سر وقت حاضر ، دعوا و بحث خیلی کم یعنی اصلا وجود نداشت ، وجودش یه شور و هیجان دیگه ای به خونه ی ما می داد . هیچ کدوم دوست نداشتیم این دقایق و ساعات خوب تموم بشن ، تا مامان بزرگ می رسید خونه اول همه ازش می پرسیدیم تا کی می مونی چند روز می مونی ؟ وقتی برق خوشحالی رو تو چشای تک تک ما می دید می خندید و می گفت تا هر وقت که شما ها بخوایید و اذیت نکنید . ما هم بهش قول می دادیم تا هر وقت خونه باشه یه صدای بلند از ما نشنوه ، جالب اینکه با تمام شرارتهایی که تو چشای هر کدوما ما بود زیر قولمون نمی زدیم و به هم اولتیماتوم می دادیم مثلا اگه دو تا داداشیا با هم دعواشون می شد برا هم خط و نشون می کشیدن که بزار مامانی بره یه حالی ازت بگیرم البته داداش کوچیکه هم لجبازتر و از موقعیت سواستفاده می کرد تا بالاخره صدای همه رو در می آورد ... مامان بزرگ هم کیفشو بر می داشت و می گفت منو ببرید خونم ، آوردید اینجا که سرصدا اینا تو گوشم باشه و التماس ماها بود و پشیمون شدن مامان بزرگ ... آخه مامان بزرگا خیلی مهربونن ... یه بار که خیلی از دست ما عصبانی شده بود و تصمیم داشت که واقعا بره و ما مطمئن شدیم که خواهشا و قول های ما اثری نداره و مایوس از همه جا یهو یه فکری به ذهنم رسید و مانتوی مامان بزرگم برداشتم و گفتم کثیف شده می رم برات بشورم و دیگه نزاشتم حرف بزنه یهو انداختمش تو آب و خیس خیس شد !! تا اومد این مانتو خشک بشه عصبانیت اونم کمتر شد !!!

ولی وقتی دیگه باید می رفت انگار تو خونه ما عزا شده بود هرکی سرش تو لاک خودش هیچکس با هیچکس حرف نمی زد هیچ کس حوصله نداشت حتی داداش کوچیکم همه منتظر یه بهونه بودیم که ناراحتیمون رو خالی کنیم و وای به حال اون کسی که این بهونه رو جور می کرد !مامان بزرگ می رفت و فقط جای خالیش تا چندین روز حس می شد دوباره همه چیز می ریخت بهم داداشیا نمی رفتن نون بخرن خواهرا حوصله دم کردن چایی نداشتن راستش مامان هم دلش یهو می گرفت و غذاهاش یه طعم دیگه میشد . هر کسی هرکاری می خواست کنه با عصبانیت می گفت اه کاش مامانی اینجا بود تا این کارو می کردیم یا ..

من که یه ماه دیدار مامان بزرگ برام دیر میشد عصبی و افسرده و ناراحت می شدم الان ۲ سال مامان بزرگمو ندیدم و حالا اومده خونه مامانم ! و باز هم نمی تونم برم به دیدنش !

چقدر دلم برات تنگ شده مامان بزرگ ...

 

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/08/05 |

یه بار مامانم خونه ماهی پخت ! وقتی همه سر سفره حاضر برای خوردنش شدیم یهو بابا گفت تو که ماهی دوست نداشتی !! منم روم نشد چیزی گم و بگم چرا من ماهی خیلی دوست دارم ! برا همینم گفتم آره من ماهی دوست ندارم .! بعدشم هر چی مامان و بابا گفتن بخور شوخی کردیم من دیگه بدتر از خوردنش منصرف شدم ! و نخوردم ! هر وقتم ماهی داشتیم نمی خوردم !!

پیش خودم گفتم وقتی بزرگ شدم میرم سرکار و با پولام فقط ماهی می خرم و می خورم .

تازه دیروز یادم افتاد که ماهی دوست دارم ولی مدتهاست فراموشش کردم !!

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/07/28 |
چنان دل کندم از دنیا, که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ من را در خویش, که مرگ من تماشایی ست
مرا در اوج می خواهی, تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز, مرا امروز تماشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/07/23 |
 ...
به من واقعیت را گفت :

که برای

ساختن این ویرانه

زیادی،

زیادی ، بزرگ هستم !!!

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/07/15 |

تو دنیایی از بغضی که اگه تمام این بغضهایی که در تو جمع شدند یه روز یه جایی بشکنه که نباید بشکنه فاجعه به بار میاد

ممنون ... این جملات رو همیشه سعی می کنم به خاطر بسپرم ...

---

اوضاع و حال و احوال خونه همون طور سرد و بی روح هست . چیزی تغییر نکرده جز اینکه سردی و یکنواختی زندگی زیادتر شده .یه دوره اتفاقات می افته که این سردی رو بیشتر می کنه و یه دوره اتفاق که سردی رو کمتر . وقتی به اتفاقاتی که این سردی رو کمتر می کنه فکر می کنم و می خوام همین اتفاقات رو ادامه بدم که سردی رو محو کنه باز یه اتفاق یه ماجرا یه حرف یه مشکل نمی دونم یهو از کجا می ریزه سرمون که .......که آخرش یا سردی رو بیشتر می کنه یا من بی تفاوت و تو هم بی تفاوت تر و خسته تر از بیان و ادامه بحث سکوت رو ترجیح میدیم و اینبار یه سکوت غمگین و سردتر به علاوه یه بغض مونده تو گلوی من  جای اون کمرنگی رو میگیره .

واقعا خونسردی و بی تفاوت یا خودتو می زنی به بی تفاوت بودن .

واقعا زندگیمون برات اهمیت نداره.

کاش می دونستم ...

 بازم یاد ترانه مهستی می افتم و بی اختیار گریم می گیره ...

خونه پر از رنج سکوته ....

ولی گریمو نگه می دارم  ... تبدیلش می کنم به همون بغضهای همیشگی ...

 

یه سری تغییرات ؛

- نمی خوام دیگه گریه کنم . هیچ وقت . اگه از شدت بغض خفه هم شدم گریه نمی کنم .

- از مدت ها پیش تو ذهنم بود که برم و باشگاهمو ادامه بدم که دیروز موقع برگشت از محل کار رفتم همون باشگاهی که قبلن می رفتم... خیلی تغییر کرده بود و به قول خودمون پیشرفته تر شده بود . مربی همون مربی قبلی بود ، بهش گفتم می خوام بیام . گفت بی انضباطی رو قبول ندارما ... انگار می دونست من یه روز می رم یه هفته تعطیل میشه ولی نه این باشگاه رو گذاشتم تو برنامه اصلیم حتما می رم البته هنوز به تو نگفتم . امیدوارم دوباره بهونه نیاری.

- اسم وبلاگمو عوض می کنم . تو همین روزها . دارم بهش فکر می کنم .

- توی همین روزها هم تمام مشخصاتم رو می نویسم .

- برخلاف میلم و اینکه غرور صابخونم یه غرور مسخره و به قول بچه های وب تمیز کردن پله ها وظیفه من نیست و این رو صابخونه نمی فهمه ، هفته ای دوبار پله ها رو جارو می کنم .

-شاید تو محیط خونه تو اجازه ندی دوستام بیان و باشون ارتباط داشته باشم ولی سعی می کنم تو دانشگاه و محیط کارم رابطم با دوستام بهتر باشه و بی اهمیت از دغدغه و دلشوره های همیشگی باشون صحبت کنم .

به نظر خودم که تغییراتم خیلی مسخرست .

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/07/06 |

خونه این خونه ویروون

واسه من هزار تا خاطره داره

خونه این خونه تاریک

چه روزایی رو به یادم میاره

اون روزا یادم نمی ره

دیوار خونه پر از پنجره بود

تا  افق همسایه ما

دریا بود ، ستاره بود ، منظره بود

خونه خونه جای بازی

برای آفتاب و آب بود

پر نور واسه بیداری

پر سایه واسه خواب بود

پدرم می گفت قدیما ؛

کینه هامون رو دور انداخته بودیم

توی برف و باد و بارون

خونه رو با قلبهامون ساخته بودیم

خونه عشق مادرم بود

که تو باغچه اش گل اطلسی می کاشت

خونه روح پدرم بود

چیزی رو همپای خونه دوست نداشت

سیل غارتگر اومد

از تو رودخونه گذشت

پلا رو شکست و برد

زد و از خونه گذشت

دست غارتگر سیل

خونه رو ویروونه کرد

پدر پیرمو کشت

مادرو دیووونه کرد.

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/07/02 |

خوشا به حالت ای روستایی

چه شاد و خرم، چه باصفایی

در شهر ما نیست جز دود و ماشین

دلـــم گــرفتـه از آن و از ایــن

در شهر ما نیست جز داد و فریاد

خوشا به حالت که هستی آزاد

ای کاش من هم پرنده بودم

با شادمانی پر میگشودم

میرفتم از شهر به روستایی

آنجا که دارد آب و هوایی

 دو روز پیش یه بازدید اداری از بعضی روستاهای اطراف شهرمون داشتیم .

منظره های قشنگی رو پشت سر می زاشتیم تا مثلاً آقایون و خانم ها به کارا زود برسن و برگردن خونه (البته بیشتر نگران دیر شدن افطاریشون بودن تا زودتر انجام شدن کارها)

دیدن زمین های کشاورزی سیب زمینی که گل های سفید قشنگی سر هر بوتشون بود  – گندم هایی که زرد رنگ شده بودن و در حال چیده شدن و ...

برا اولین بار توی این منطقه یه نفر گل ارکیده کاشته بود ... که برا چند دقیقه اونجا نگه داشتیم و طبق معمول آقایون بیشتر از مزایایی پولی که این گلا برای این فرد میاورد حرف زدن تا قشنگی گلها -ابتکار اون فرد-  ...

دیدن آدمهایی که سر ظهر و حتما هم روزه ، روی زمین کار می کردن و با دیدن ماشین های ما سرشون رو بالا می آوردن و وقتی هم راننده ما براشون بوق می زد همه با هم دستاشون رو می آوردن بالا ...

چقدر بی نقابن این آدمای روستایی ...

چه دنیای قشنگی بود اون بیرون ...

چند تا گاو هم دیدم .. گاوهایی که با خیال راحت و بدون دغدغه های زندگی لم داده بودن روی علفا ... چقدر راحت بودن و بی خیال ... به خودم گفتم کاش من یه گاو بودم ...

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/06/26 |

چند وقتی میشه خط و گوشیمو از داداشم گرفتم

داداشم می گفت اوایل خیلی مزاحم داشتی ولی دیگه نه . خیالت راحت!

واقعا خیالم راحت شد .

ولی نه !

هنوز خیالم راحت نیست .

به خودم اعتماد ندارم

یه نگرانی – دلشوره – استرس- اضطراب

از اینکه بخوام دوباره تماس تلفنی هامو شروع کنم

از اینکه بخوام دوباره باهات لج کنم

از اینکه بخوام تمام بی محبتی ها و بی مهریاتو تو بقیه جستجو کنم

از اینکه بخوام وقتی دعوا می کنی وقتی داد می زنی دیگه سعی نکنم آرومت کنم دیگه برام مهم نباشی دیگه بی تفاوت بشم

از اینکه بخوام زودتر خونه رو ترک کنی

نمی خوام .

این همه نگرانی و دلشوره و استرس و اضطراب رو نمی خوام .

ولی ...

ولی خب در نبود گوشی هم تو

 داد می زنی . دعوا می کنی . بحث می کنی . لجبازی می کنی . ولی همه ی اینا رو تو انجام می دی .

اگه گوشی دست من بیاد...

یعنی  من تغییر می کنم ؟

یعنی بعد این همه احساس گناه و خیانتی که بهت داشتم بازم روز از نو...؟

یعنی خودمو بزنم به بی خیالی ؟

یعنی منم بحث تو رو ادامه دار می کنم ؟ لجبازتر از تو می شم ؟ حرف نزدن رو تا هفته ها ادامه می دم ؟

اگه بخوام با وارد شدن فقط یه گوشی این همه تغییر کنم پس تمام حرفهایی که دم از احساس گناه و احساس خوب بودن و احساس همسر خوب بودن رو دارم کشکه !

وقتی گوشی رو از دست داداشم گرفتم تمام این افکار اومد تو ذهنم.

می خواستم ازش نگیرم . می خواستم بگم نه .ولی نگفتم .

 گرفتم تا ببینم آدم شدم یا نه !

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/06/22 |

چقدر کیف میده ساعت کاری اداره تو ماه رمضون کم شده . 8 میام 1 میرم خونه . از کار بعدازظهر هم خبری نیست . کاش همیشه ماه رمضون بود !! به خیلی از کارام میرسم . دو روز پیش آشپزخونه رو ریختم بهم . یکم وسایل رو جابجا کردم و یه تمیز کاری حسابی ! منتها دستم به دستکش حساسیت داره ، دستکش دستم نکردم و دستم از مایع سفید کننده و پودر و ... خراب شد!!

خالم از شهرستان اومده اینجا.شوهرش انتقالی گرفته اومدن تو شهر ما . مامانم خیلی خوشحال بود . بالاخره خواهرشه دیگه . منم خوشحالم که مامان خوشحاله . دیروز وسایلشون رو آورده بودن . خواهرم تماس گرفت گفت تو هم میای . منم گفتم نه خونه کار دارم اگه وقت شد یه سر میام !!

تو خونه تنها بودم حوصلم خیلی سر رفته بود به قول داداشی حوصلم داشت شهید میشد !! دوباره از اون فکر اجق وجقا به ذهنم رسید . رفتم سر کمد لباس . لباس عروسیمو برداشتم و پوشیدم !! واااااااای چقدر گشاد !قیافم انقدر خنده دار شده بود ! با بدبختی و سنجاق قفلی یکم درزاشو گرفتم تا جمعو جور بشه (حالا انگار مجبور بودم)!  یکم آرایش ... یه موسیقی آروم ... خیلی وقت بود نرقصیده بودم ... یادم رفته بود !! الان که فکرشو می کنم میگم اگه یکی همون موقع منو می دید میگفت واقعا زده به سرت !!! (دارم برا خودم نگران می شم)!

تلفن خونه زنگ خورد.دوباره خواهرم بود گفت این تلویزیونش از این lcd  هاست ما بلد نیستیم براش را بندازیم . میای درست کنی .! ؟ گفتم مگه کسی نیست ؟ گفت ما دخترا که بلد نیستیم شوهرشم  بلد نیست . داداشی هم خیلی بهش ور رفت ولی هنوز روشنش نکرده ! گفتم نمی دونم بلد باشم یا نه .ولی تا نیم ساعت دیگه اگه اومدم که میام اگه نه که نمیام دیگه منتظر نباشید گفت باشه .

باهات تماس گرفتمو وجریانو گفتم دیگه بگذره که چقدر قر اومدی ولی می دونستم اگه یه کلمه جوابتو بدم دیگه لج کردنت بدتر میشه . هیچی نگفتم و برا نیم ساعت موافقتتو گرفتم .

خیلی خوشحال شدم ارزش تمام متلکها و تیکه ها تو داشت. دلم برا همه تنگ شده بود و الان همه رو می دیدم . البته همه ی همه که نه . اصل کار بابا و مامان بودن .

سریع لباسامو عوض کردم وقت نداشتم .! یکم به خودم دری وری گفتم که الان وقت لباس عروس پوشیدن بود ! بالاخره آماده شدم تماس گرفتم آدرسو پرسیدم و خودمو رسوندم.

یه دلشوره عجیبی داشتم. پاهام می لرزید . نمی دونم چرا اینطوری شده بودم . در خونه رو زدم . مامان می دونست منم اومد دم در . پریدم بغلش بدون هیچ حرفی ! فقط گریه می کردم . مامانم ... وقتی سرمو بلند کردم دیدم همه اومدن تو حیاط و گریه ! یکم خودمو جمعو جور کردم .! با بقیه روبوسی و تبریک ایام و تسلیت روزها ! خواهرم گفت خب عیدت مبارک . زیارتمون قبول . همه مناسبتهایی که من تو این چند وقت نبودم !  داداشم گفت عین این فیلم هندیا شدید ! بازگشت خواهر به جمع خانواده بعد سالها این حیاط درخت نداره نه یکم هم براتون هندی می رقصیدم و وو

اومدم سراغ تلویزیون . راه اندازیش کاری نداشت . تو مدتی که داشتم شبکه ها رو مرتب می کردم هر کی یه چی می گفت : شوهر خالم می گفت اینا رو داداش من ازشون سر در میاره که متاسفانه نیست وگرنه می اومد درست می کرد . خالم می گفت داداشی من اگه بودن که سه سوته درست می شد ! (حالا نمی دونم اینا داشتن داداشای همو به رخ هم می کشوندند) !!

تا بالاخره درستش کردم و تحویلشون دادمو و گفت اینه !!! با یه عالمه شوخی و مسخره بازی و اینکه اینم کاری داشتو من نبودم چیکار می کردید و قربون صدقه رفتنای مامانم !!

بعدشم دیگه خداحافظی کردمو اومدم خونه .با یه عالمه دلتنگی !

شب برات گفتم که تلویزیون رو درست کردمو چی شد ولی چیزی نگفتی و فقط گوش کردی نمی دونم شاید اصلا گوش هم نمی کردی ولی من فکر می کنم که گوش کردی و تو دلت هم ذوقمو کردی !!!!

*********************************

تاسفنامه نوشت !!(چه اسمی شد !!!)

آقا یا خانم صاحب وبلاگ تنها در گورستان وب شما برای من باز میشه اما نوشته هاتون رو نمی بینم . متاسفم . نمی دونم چرا این طوریه !؟

همراهان عزیز(که همتون رو خیلی دوست دارم و برام عزیزهستید)  چون ساعت کاری تو اداره کم شده و توی همین ساعات کم هم کارامون زیاد هست من متاسفم که نمی تونم به وبلاگ همه سر بزنم . از همگی عذر می خوام . انشاءاله جبران می کنم !

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/06/16 |

تا حالا پرواز دسته جمعی کلاغها رو دیدید ؟ مخصوصا تو غروبهای پاییز . مامان می گفت عروسیشونه . بعد آخر گروه کلاغها ، همش یکی دو تا کلاغ جا می موندند منم می گفتم اینا عروس دومادن جا موندن ..!!!بعد دست می زدم که بدویید بدویید الان جا می مونید . الان میرن شما تـنـهــا می مونید ..خواهرم می گفت دیوونه اونا که تنهاشون نمی زارن الان صبر می کنن تا بشون برسن . می گفتم از کجا معلوم شاید یادشون بره ... بعدم دعوا می کردیمو و باز مامان بهم می گفت خجالت بکش تو بزرگتری ...

اینجا زمستونش چقدر زود شروع شد . به قول بچه های این شهر ما که از تابستون هیچی نفهمیدیم. دیروز وقتی به محوطه اداره نگاه می کردم دیدم برگهای درختها چقدر زود زرد رنگ شدن و اکثرشون هم ریختن روی زمین . یادم افتاد به خونمون . یه حیاط داریم پر درخت ، انگور ، سیب، گردو ، توت و یه درخت زردآلو که پناهگاه کودکی من بود . یه باغچه پر از سبزی و گوجه . مامان می گه از وقتی شماها رفتید انگار این حیاط دیگه هیچ شور و نشاطی نداره . میوه ها همینطور می مونن رو درخت تا خراب میشن ...دیگه نه برای من نه برای بابات دل و دماغی نمونده ...

یادش بخیر ، اون موقع هر کدوم از ما یه درخت رو برداشته بودیم می گفتیم این درخت منه . درخت توت براداداشم بود . درخت گردو براخواهرم . درخت سیب برا اون یکی خواهرم و درخت انگور هم برا اون داداشم و درخت زردآلو هم برا من بود ...همیشه برام سوال بود که چرا درخت گردوهه انقدر بزرگه و درخت سیبه انقدر کوچیک ... تا یه روز مامانم گفت آخه شما هر کدوم که به دنیا می اومدید باباتون براتون یه درخت می کاشت .. منم با هیجان بیشتری درختمو دوست داشتم و می گفتم این هم سنه منه ...می گفتم پس اون دوتا داداشیا چرا درخت ندارن ... مامان میگفت تا نوبت اونا شد دیگه باباتم حوصلش رفت ...

یادش بخیر ، وقتی یه کار اشتباهی می کردم از ترس کتک بابا یا مامان می رفتم بالای درخت زردآلو .. هنوز جای چندتا زخم رو پاهام و کمرم از شاخه های اون درخت هست زخم هایی که هیچ وقت دوست ندارم خوب بشن ...مامان نمی تونست از درخت بیاد بالا ... چقدر تو دلم بهش می خندیدم ولی می دونستم بالاخره باید برم پایین و کتکه رو بخورم .استرسشو دوست داشتم  یه بار یادمه از صبح تا عصر رو درخت بودم اون روز مامان رو خیلی حرص دادم به مامان می گفتم کی میشه من از این خونه برم از دست شما راحت بشم . ولی حالا ... بمیرم الهی ... مامان ببخش خیلی اذیتت کردم...

یادش بخیر ، وقتی بابا تو باغچه سبزی یا گوجه و آفتابگردون می کاشت می گفت کسی دست نزنه ...ما هم که عاشق گوجه های نرسیده یواشکیش یکی رو نگهبان می کردیم گوجه رو می چیدیم بعدشم دیگه ...بابا یه اخلاقی داشت می گفت مثلا اگه  گوجه یا سبزی دست اول چیدنش هست بزارید خودم بچینم بعد هر کی خواست بره طرفش بچینه . ولی کی گوش می داد!...

راه رفتن روی برگهای رنگین رو زمین ، یکی از دلچسب ترین لحظه های زندگی من بود .موقع پاییز برگهای درخت رو می ریختم رو زمین . بعد روش راه می رفتم و برگها رو پخش می کردم تو هوا .. خواهرم می گفت زده به سرت یه ساعت جارو کردی دوباره داری پخششون می کنی ... شاید لذت اینکارو درک نمی کرد . بهش می گفتم بیا امتحان کن ببین چه کیفی داره ولی اونا همش می خندیدن و می گفتن خُل شدی برات دعا می کنیم زود خوب بشی! ...

یادش بخیر...دلم حیاط خونمون رو می خواد.دلم بارونهای پاییزی خونمون رو می خواد .دلم پرواز کلاغها رو می خواد .دلم صدای چک چک آب از سقف و افتادنش تو سطل رو می خواد . دلم دعواهای بچگیمون رو می خواد . دلم کتکهای مامان رو می خواد .می دونم الان اونجا چقدر قشنگ شده ولی حیف . حیف...

دست نویس توسطنـــازنـیـن در 88/06/10 |